شاید برادرها آخرش به داد هم برسند
نویسنده: سپهر قنبری
زمان مطالعه:6 دقیقه

شاید برادرها آخرش به داد هم برسند
سپهر قنبری
شاید برادرها آخرش به داد هم برسند
نویسنده: سپهر قنبری
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]6 دقیقه
برادرم را دوست دارم. بعضی روزها کمتر، بعضی روزها بیشتر! بههرحال اینکه دوستش دارم مهم است.
برادر، عین مته مغز را سوراخ میکند و هرچه بیشتر لیز میخورد، حکایتهای جالبتری را بیرون میکشد. میشود، برادر توی یک لحظه خون به مغزش نرسد، تمام حرصوجوشش فواره شود و زور بزند سنگ بزرگی بردارد تا اولین تراژدی تاریخ بیفتد پسِ اسمش. میشود، سرش شیره مالید و وقتی صدای افتادنش توی چاه را شنیدی، توجهی به دادوفریادهایش نکنی و برگردی تا نفسی راحت بکشی. میشود، پشت به پشتش بدهی و زیر بار حرف زور نروی. وقتی هم حالتبههم خورد با یک ضربهی عصا، نیل را جرواجر کنی. مادربزرگ، ساروی تازه به دنیا آمده را بغلم داد و یک مَثَل پیشین کُردی گفت: «اگر برادر پشت برادرش وایسه. تنها قضای خدا میتونه جلوشون قد علم کنه.»
توی آرامگاه فردوسی، راهنمایی که چهرهاش خیلی برایم آشنا است گفت: «لطفا دنبالم بیایید تا بریم سر مزار اخوان ثالث.» چیزی ذهنم را قلقلک داد. «یه بار یه دختر به یه پسر میگه نظرت راجعبه اخوان ثالث چیه و پسر جواب میده بنظرم بهترین بیمهی ایرانه!» جوک خندهداری است اما این نبود. کمی خاطرههایم را هم زدم. به دبیرستان که رسیدم، فلافلی سر خیابان را رد کردم، سر کار گذاشتن معلمها و استرس کنکور را گوشهای ول کردم و بالاخره گیرش آوردم.
دبیر ادبیات میگوید: «با صدای بلند بخوان!» و یکی از بچهها شروع میکند: «به نام خدا؛ خوان هشتم...» ذهنم میرسد به جایی که پسر میخواند: «مرد نقال آتشین پیغام» و در این جا یادم آمد که آقای راهنما شبیه کی بود. کمی جلوتر نزدیک اسمی میایستد: «آقا این چجوری خونده میشه؟»
و کاری که شُغاد کرد، به قول خودمان آنقدری خفن بود که جیک همه را برید. بعد از کمی، یکیمان سکوت را شکست: «آقا یعنی رستم اینجوری کشته میشه؟»
لیست برادرهایی که دنیای آن یکی برادر را تنگ کردهاند، انگاری ته ندارد و هرچه بیشتر پرسه بزنی و سرک بکشی، بیشتر گندش درمیآید.
برادر میتواند مجموعهای بزرگتر از آنچه باشد که فکرش را میکنیم. توی فرهنگ عامیانهی کُردها، برادر چیزی به نام مرز حالیاش نمیشود و با سرکشی تمام، روی دستهای که با تو پیوند خونی ندارند هم مینشیند. تقریباً مثل همشهری و هممحلهای؛ و ترجیحاً مثل رفیق.
قطار هرچه بیشتر تأخیر بخورد، آدم بیشتر کلافه میشود. و آدم کلافه به هرچیزی فکر میکند جز نوشتن. اما انگار یک چلو مرغ مشهدی که پشت بندش موسیقی بیکلام پخش شده، میتواند به داد آدم برسد.
هماتاقیام نوشابهاش را سر کشید و گفت: «موسیقی که اذیتتون نمیکنه؟»
لقمهام را قورت دادم و با عجله گفتم: «نه. اتفاقاً خیلی هم خوبه!» سرش را بالا گرفت و همین که نگاهم کرد، حس آشنایی از توی مردمکهایش سُر خورد توی وجودم. درست مثل وقتی که توی چشمهای سارو نگاه میکنم.
فردایش میفهمم که اگر خیلی سال پیش، دشمنهای شرقیمان از خر شیطان پایین میآمدند، شاید برای اینکه او را توی دستهی برادرهایم جا کنم، نیازی به این چندروز گپوگفت نبود.
این هم از برادری که ارتباطش از جنس تراژدی است. البته نه از آن نوعی که تهش به سنگبهکلهکوبیدن و شمشیرکشیدن برسد. این یکی را ظلموستم تاریخ، جدا کرده.
توی گلشهر، لابهلای آن همه جفت چشم کشیدهی شرقی که چپیده بودند توی کوچههای تنگ و باریک، چشمهای پیروچروکخوردهای ما را نشاند پای بساط تسبیحش. از همهچیز حرف میزد؛ سواد، زادگاه، شعر و البته خیلی کمتر راجعبه تسبیح. حرف را به جایی کشاند تا برای هممذهبهای شیعهاش، از دسته برادرهای سنی حرف بزند که توی کشورهای عربی با هم گرم گرفتهاند. و من احساس کردم که بیشتر از بیوطنی، همین درد بیبرادری پا روی خِرش گذاشته است.
پدربزرگ همیشه حرفی داشت که مادربزرگ را عصبانی میکرد. مینشست کنار سجادهاش و میگفت: «من دوتا برادر میشناسم!» ما که میدانستیم میخواهد چه بگوید پوزخندی میزدیم و او ادامه میداد: «اینها یه روزی با هم دعواشون میشه.» مادربزرگ دست به سکوتش نمیزد و پدربزرگ ول کن نبود: «بعد پدرشون یکی رو از خونه میاندازه بیرون.» کمی بعد باز میگفت: «آخر سر جفای روزگار هر کدومشون رو میاندازه یه طرف. یکی اونجا، یکی دیگه هم مثلاً اینجا.» مادربزرگ تسبیحش را سروته میکرد و سری تکان میداد: «کم به ناف اولاد پیغمبر دروغ ببند!»
پدربزرگ همیشه دعوایی بین برادرها سر هم میکرد و جوکهایی از تویشان درمیآورد که برای از ته دل خندیدن، باید کارَت پیشش گیر میبود. شاید چون تجربهی زیستهاش، از برادر موجود مشتی و فداکاری ساخته بود که حاضر بود برایت رگ گردن بدهد. یا حداقل بیچونوچرا انتخاب کند که تا آخر عمر، عزب بماند و پاسوز زن و بچههای قدونیمقد برادر یاغیاش شود.
رو به ضریح طلایی که میایستم آن داستان تاریخی یادم میآید و بلافاصله نعیمیان را گیر میآورم: «شما میدونستی طرفهای ما مرقد یکی از برادرهای امام رضاست؟» نعیمیان نگاه متعجبی به خودش میگیرد: «چه جالب! نه نمیدونستم.» خندهای میکنم و ادامه میدهم: «سالی که داشتن اون طرفها سد میساختند، داشت میرفت زیر آب!» یادم نمانده که چه شد که نرفت زیر آب و نعیمیان هم که معلوم است حواسش پرت بچههاست چیزی نمیپرسد.
از خواب که پریدم سر سارو داد زدم:« بده پایین صدای اون کوفتی رو!» صدایم را بالاتر بردم: «همین چند روز رو بهم قرض بده تا دانشگاهها باز میشه!» شدت صدایم، مامان را کشاند توی اتاق: «چی شده باز؟» کمی نگاهم کرد: «چرا مثل دشمن با برادرت تا میکنی؟ اینجوری میخوای بعد من مراقبش باشی.» همانجا بغضش ترکید و امان نداد چیزی بگویم: «گفته بودم اگه از این خونه بری و اتاقهاتون از هم سوا شه... دیگه انسوعلاقهتون به هم کم میشه... اما فکر نمیکردم اینقدر زود اینجوری بشی!» و من به این فکر کردم که چرا حوّا، اتاق آن دوتا ولد چموش را از هم جدا کرد.
سرم را به شیشهی اتوبوس تکیه میدهم و از هدفونم ترانه دایه دایه پخش میشود. دوباره فکر میکنم اما باز هم یادم نمیآید که چه کار کردند تا کوسهی هجیج[1] نرود زیر آب. خواننده با زبان لری میخواند که برادرهایش زیادند. و برای تقاص خونش، سر جدا میکنند. کمی پردهی اتوبوس را کنار میزنم و نیمنگاهی به قدوقوارهی آن گنبد طلایی میاندازم. نفس عمیقی میکشم و کمی بعد روی شمارهگیر کلیک میکنم. باید به مامان بگویم که شاید برادرها آخرش به داد هم برسند!
[1] لقب مرقد سید عبیدالله در روستای هجیج

سپهر قنبری
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
